|
وبلاگی برای افرادی که نوشته میشوند اما خوانده نمیشوند
|
به نام خدا
سلام . وبلاگ پلنگ و ماه در اکثر شهرها فیلتر شده است ... لذا اگر مطلب قابل عرضی باشد در وبلاگ جدید در خدمت دوستان خواهم بود :
به نام خدا
سلام . حتمی شنیده اید که می گویند ایرانی ها مرده پرست هستند . من هم بارها و بارها شنیده بودم ... چند روز پیش ماجرایی رخ داد که بنده بیشتر این مسئله را درک کردم . البته فهمیدم که ما ایرانیها و یا شاید همه ی وارثان آدم (ع) دو چیز را خیلی دوست داریم ، یکی مردگان را و دیگری کودکان ... اما حالا بشنوید از ماجرایی که برای بنده رخداد کرد .
چند روز پیش با چندتا گیگیلی رفته بودم موزه ! نه (۹) نفر بودیم ... بنده ی حقیر به همراه شش دوشیزه و دو گل پسر ... همگی تقریبا پانزده ساله بودند . تصمیم داشتیم ابتدا از موزه ی آذربایجان و سپس از مسجد کبود که دقیقا کنار موزه بود بازدید کنیم .
طبق معمول همیشه موزه مثل کف دست که مو ندارد خلوت بود . فقط چند نفر دانشجو مشغول تماشای اجساد دو عاشق و معشوق بودند که اخیرا در حفاریهای تبریز به دست آمده . در موزه اتفاق خاصی نیفتاد ... چون تقریبا فقط خودمان بودیم ... ساعتی تماشا کردیم و راه افتادیم به طرف مسجد ... ذکر این نکته خالی از لطف نیست که علت حضور تعداد انگشت شماری از مردم در موزه این بود که به مناسبت دهه فجر بازدید از موزه رایگان بود ! به همین دلیل تعداد کمی از ملت همیشه در صحنه با پیروی از شعار "مفت باشه کوفت باشه" قبول زحمت نموده ... قدم رنجه کرده و از موزه بازدید می کردند . وگرنه میدانید که متاسفانه ایرانی جماعت موزه پوزه دوست ندارد !
القصه ... وارد مسجد کبود شدیم . مسجد کمی شلوغ بود . مسجد کبود یکی از بی نظیرترین آثار معماری ایران است که متاسفانه در زمان قاجار بیشتر سنگها و تزئینات آن توسط خارجیها غارت شد . جا دارد یک تشکر خاصی بکنم از سلسله قاجار که در طول هشتصد سال خدمتی به ایران کردند که آن سرش ناپیدا است !
وارد مسجد که شدیم دیدم تعداد زیادی دانشجو و دانش آموز مشغول تحقیق و تفحص هستند . ما را که دیدند گل از گلشان باز شد ... ما شده بودیم شمع و ملت پروانه ! پروانه هایی که عشق مهتاب را به شعله ی ناچیز شمعی می فروختند و از این معامله زیان می دیدند .
هر طرف که می رفتیم تعدادی جوان و جوانک دنبالمان بودند ... حتی راهنمای پیر مسجد که در گوشه ای مشغول چرت زدن بود آمد طرف ما و خواست که دورش جمع بشویم تا از تاریخ مسجد برایمان بگوید ... خیلی هم تاکید داشت که حتما دورش جمع بشویم و مثلا روبرویش نایستیم !
القصه ... جناب راهنما شروع کردند به تعریف سابقه ی مسجد ... دوستان بنده هم با بی میلی شدید و با هزاران اکراه و آخ و اوخ و فقط بخاطر اینکه رعایت ادب را کرده باشند مشغول گوش دادن بودند تا اینکه راهنمای بیچاره زبانش سوخت و گفت : در آن گوشه ی مسجد هم مقبره ی فلان سلطان مغول با همسرش ... هنوز حرفش تمام نشده بود که گیگیلی ها گفتند : چییی !!! قبر ! وااااای و با عجله و هزاران ذوق و شوق به سمت مقبره حمله بردند !
چنان مشعوف شده بودند که گویی ثروت عالم را به ایشان داده اند و از هیجان بالا و پایین می پریدند . مقبره ی سلطان و بانو هم زیر زمین بود و دو یا سه پله ی بسیار بلند داشت که بنده با دیدن این پله ها عطای سلطان را به لقایش بخشیدم و از زیارت مقبره صرف نظر کردم . اما مگر گیگیلی ها دست بر می دارند ! یکی از گل پسر ها رفت پایین ... آن یکی ماند بالا و دوتایی کمک می کردند تا دخترها بتوانند بروند پایین .
با دیدن وضعیت ایشان یاد فیلم مومیایی افتادم که با چه مشقتی میرفتند داخل مقبره فرعونها ! ... خلاصه ... از یکطرف نگران بودم مبادا بیافتند و دست و پایشان بشکند ... از طرف دیگر نگران پنج جوانی بودم که از ابتدا ما را زیر نظر داشتند و حالا عنان اختیار از کف داده و حاضر نبودند که این فرصت استثنایی را از دست بدهند لذا با کمی شک و تردید اول کمی جلو و عقب رفتند و بعد یکی شان دیگران را تشویق به گستاخی کرد و با خنده های شیطنت آمیز و شرمگین دنبال گیگیلی های بنده وارد مقبره شدند .
آنقدر حشری شده بودند که حضور بنده را نادیده گرفته از مقابلم رد شده به داخل مقبره رفتند ... فکر می کردند بنده متوجه نمی شوم ... دیگر نمی دانستند ما خودمان ختم روزگاریم .
القصه ... با زحمت و عجله مشغول پایین رفتن شدند ... ارتفاع پله ها حدودا یک و نیم متر بود و مانند نردبان عمودی بودند . بنده هم تماشا می کردم و منتظر بودم . آخرین نفرشان که رفت پایین ... هنوز یک قدم برنداشته بود که بنده جفت پا پریدم پایین ! طفلک طوری ترسید که فکر کنم تا مدتی نتواند از امکانات مردانگی اش استفاده کند ... با این پرش ، ایشان پیام بنده را متوجه شدند ... از مقبره خارج شدند .
حالا گیگیلی ها شاکی شده بودند ! آخر قبور خالی بود ! با مصیبت که خارج شدیم راهنمای پیر مقابلمان ایستاده بود ... گیگیلی ها شاکی شدند که : اوهوی آقاهه این قبرها که خالی بود ! راهنمای پیر اما شنگول مقبره گفت : اگر فرصت می دادید و مثل دیوانه ها فرار نمی کردید می خواستم بگویم که زمان قاجار قبرها را گشوده و استخوانها را از مسجد خارج کردند و ادامه داد امان از این ملت مرده پرست ... همیشه همینطوری است !
بعد از خداحافظی از مرد راهنما از مسجد خارج شدیم در حالی که بچه ها به شدت شاکی بودند زیرا لباسهایشان به خاطر دو تا قبر خالی حسابی خاکی شده بود . حالا بنده نفهمیدم که پر یا خالی بودن قبرها چه توفیری دارد ؟ آیا بخاطر دیدن جنازه ها رفته بودیم یا برای دیدن مقبره ؟
یکبار با همین دوستانم فیلم "مشهدی عباد" را تماشا می کردیم ... در یکی از صحنه ها مشهدی به یکی از دوستانش گفت : من خودم تاریخ نادری را تا نصفه خوانده ام اما نمی فهمم تو چه می گویی ؟ از آن به بعد ما همیشه این مطلب را لطیفه می کنیم ... بنده شروع کردم برای بچه ها توضیح دادن که بابا اینقدر مرده پرست نباشید ... مشغول توضیحات بودم که یکی از بچه ها گفت : امیر ول کن بابا من خودم سریال جومانگ را تا نصفه دیده ام اما نمی فهمم تو چه می گویی !
با تشکر - امیرعلی
به نام خدا
سلام . این داستان یک عشق است ... تولد یک عشق و زندگی و مرگ آن که شاعر پرآوازه ی ایران عطار آن را به نظم کشیده است .
پادشاهی ماه وش، خورشید فر
داشت چون یوسف یکی زیبا پسر
کس به حسن او پسر هرگز نداشت
هیچ خلق آن حشمت و آن عز نداشت
خاک او بودند دلبندان همه
بندهی رویش خداوندان همه
گر به شب از پرده پیدا آمدی
آفتابی نو به صحرا آمدی
روی او را وصف کردن روی نیست
زانک مه از روی او یک موی نیست
گر رسن کردی از آن زلف دو تاه
صد هزاران دل فرو رفتی به چاه
زلف عالم سوز آن شمع طراز
کار کردی برهمه عالم دراز
وصف شست زلف آن یوسف جمال
هیچ نتوان گفت در پنجاه سال
چشم چون نرگس اگر بر هم زدی
آتش اندر جملهی عالم زدی
خندهی او چون شکر کردی نثار
صد هزاران گل شکفتی بیبهار
از دهانش خود نشد معلوم هیچ
زانک نتوان گفت از معدوم هیچ
چون ز زیر پرده بیرون آمدی
هر سر مویش به صد خون آمدی
فتنهی جان و جهان بود آن پسر
هرچه گویم بیش از آن بود آن پسر
چو برون راندی سوی میدان فرس
برهنه بودیش تیغ از پیش و پس
هرک سوی آن پسر کردی نگاه
برگرفتندیش در ساعت ز راه
بود درویشی گدایی بیخبر
بیسر و بن شد ز عشق آن پسر
قسم ازو جز عجز و آشفتن نداشت
جانش میشد زهرهی گفتن نداشت
چون بیافت آن درد را هم پشت او
عشق و غم درجان و در دل میکشت او
روز و شب در کوی او بنشسته بود
چشم از خلق جهان بربسته بود
هیچ کس محرم نبودش در جهان
همچنان میگشت با غم بیجنان
روز و شب رویی چو زر، اشکی چو سیم
منتظر بنشسته بودی دل دو نیم
زنده زان بودی گدای نا صبور
کان پسر گه گاه بگذشتی ز دور
شاه زاد، از دور چون پیدا شدی
جملهی بازار پر غوغا شدی
در جهان برخاستی صد رستخیز
خلق یک سر آمدندی درگریز
چاوشان از پیش و از پس میشدند
هر زمان در خون صد کس میشدند
بانگ بردا برد میرفتی به ماه
قرب یک فرسنگ بگرفتی سپاه
چون شنیدی بانگ چاوش آن گدا
سر بگشتیش و در افتادی ز پا
غشیش آوردی و در خون ماندی
وز وجود خویش بیرون ماندی
چشم بایستی در آن دم صد هزار
تا برو بگریستی خون زار زار
گاه چون نیلی شدی آن ناتوان
گاه خون از زیر او گشتی روان
گاه بفسردی ز آهش اشک او
گاه اشکش سوختی از رشک او
نیم کشته، نیم مرده، نیم جان
وز تهی دستی نبودش نیم نان
این چنین کس را چنین افتاده پست
آن چنان شه زاده چون آید به دست
نیم ذره سایه بود آن بیخبر
خواست تا خورشید درگیرد ببر
میشد آن شه زاده روزی با سپاه
آن گدا یک نعره زد آن جایگاه
زو برآمد نعره و بیخویش شد
گفت جانم سوخت و عقل از پیش شد
چند خواهم سوخت جان خویش ازین
نیست صبر و طاقت من بیش ازین
این سخن میگفت آن سرگشته مرد
هر زمان بر سنگ میزد سر ز درد
چون بگفت این، گشت زایل هوش او
پس روان شد خون ز چشم و گوش او
چاوش شه زاده زو آگاه شد
عزم غمزش کرد، پیش شاه شد
گفت بر شهزادهی تو شهریار
عشق آوردست رندی بیقرار
شاه از غیرت چنان مدهوش شد
کز تف دل مغز او پر جوش شد
گفت برخیزید بردارش کشید
پای بسته، سر نگوسارش کشید
در زمان رفتند خیل پادشا
حلقهای کردند گرد آن گدا
پس بسوی دار کردندش کشان
بر سر او گشت خلقی خون فشان
نه ز دردش هیچ کس آگاه بود
نه کسش آنجا شفاعت خواه بود
چون به زیر دار آوردش و زیر
ز آتش حسرت برآمد زو نفیر
گفت مهلم ده ز بهر کردگار
تا کنم یک سجده باری زیر دار
مهل دادش آن وزیر خشم ناک
تا نهاد او روی خود بر روی خاک
پس میان سجده گفتا ای اله
چون بخواهد کشت شاهم بیگناه
پیش از آن کز جان برآیم بیخبر
روزیم گردان جمال آن پسر
تا ببینم روی او یک بار نیز
جان کنم بر روی او ایثار نیز
چون ببینم روی آن شه زاد خوش
صد هزار جان توانم داد خوش
پادشاها بنده حاجت خواه تست
عاشقتست و کشتهی این راه تست
هستم از جان بندهی این در هنوز
گر شدم عاشق، نیم کافر هنوز
چون تو حاجت میبر آری صد هزار
حاجت من کن روا کارم برآر
چون بخواست این حاجت آن مظلوم راه
تیر او آمد مگر بر جایگاه
چون شنید آن راز او پنهان و زیر
درد کردش دل ز درد آن فقیر
رفت پیش پادشاه و میگریست
حال آن دل داده برگفتش که چیست
زاری او در مناجاتش بگفت
در میان سجده حاجاتش بگفت
شاه را دردی ازو در دل فتاد
خوش شد و بر عفو کردن دل نهاد
شاه حالی گفت آن شهزاده را
سر مگردان آن ز پا افتاده را
این زمان برخیز زیر دار شو
پیش آن سرگشتهی خونخوار شو
مستمند خویش را آواز ده
بیدل تست او، دل او بازده
لطف کن با او که قهر تو کشید
نوش خور با او که زهر تو چشید
از رهش برگیر سوی گلشن آر
چون بیایی، با خودش پیش من آر
رفت آن شه زادهی یوسف جمال
تا نشیند با گدایی در وصال
رفت آن خورشید روی آتشین
تا شود با ذرهی خلوت نشین
رفت آن دریای پر گوهر خوشی
تا کند با قطره دست اندرکشی
از خوشی این جایگه بر سر زنید
پای برکوبید، دستی برزنید
آخر آن شهزاده زیر دار شد
چون قیامت فتنهی بیدار شد
آن گدا را در هلاک افتاده دید
سرنگون بر روی خاک افتاده دید
خاک از خون دو چشمش گل شده
عالمی پر حسرتش حاصل شده
محو گشته، گم شده، ناچیز هم
زین بتر چه بود دگر، آن نیز هم
چون چنان دید آن به خون افتاده را
آب در چشم آمد آن شهزاده را
خواست تا پنهان کند اشک از سپاه
بر نمیآمد مگر با اشک شاه
اشک چون باران روان کرد آن زمان
گشت حاصل صد جهان درد آن زمان
هرکه او در عشق صادق آمدست
بر سرش معشوق عاشق آمدست
گر به صدق عشق پیش آید ترا
عاشقت معشوق خویش آید ترا
عاقبت شهزاده خورشید فش
از سر لطف آن گدا را خواند خوش
آن گدا آواز او نشنیده بود
لیک بسیاری ز دورش دیده بود
چون گدا برداشت روی از خاک راه
در برابر دید روی پادشاه
آتش سوزنده با دریای آب
گرچه میسوزد، نیارد هیچ تاب
بود آن درویش بیدل آتشی
قربتش افتاد با دریا خوشی
جان به لب آورد، گفت ای شهریار
چون چنینم میتوانی کشت زار
حاجت این لشگر گر بز نبود
این بگفت و گوییی هرگز نبود
نعرهای زد، جان ببخشید و بمرد
همچو شمعی باز خندید و بمرد
چون وصال دلبرش معلوم گشت
فانی مطلق شد و معدوم گشت
سالکان دانند در میدان درد
تا فنای عشق با مردان چه کرد
ای وجودت با عدم آمیخته
لذت تو با عدم آمیخته
تا نیاری مدتی زیر و زبر
کی توانی یافت ز آسایش خبر
دست بگشاده چو برقی جستهای
وز خلاشه پیش برقی بستهای
این چه کارتست مردانه درآی
عقل برهم سوز دیوانه درآی
گر نخواهی کرد تو این کیمیا
یک نفس باری بنظاره بیا
چند اندیشی چو من بیخویش شو
یک نفس در خویش پیش اندیش شو
تا دمی آخر به درویشی رسی
در کمال ذوق بیخویشی رسی
من که نه من ماندهام نه غیر من
برتر است از عقل شر و خیر من
گم شدم در خویشتن یک بارگی
چارهی من نیست جز بیچارگی
آفتاب فقر چون بر من بتافت
هر دو عالم هم ز یک روزن بتافت
من چو دیدم پرتو آن آفتاب
من بماندم باز شد آبی به آب
هرچ گاهی بردم و گه باختم
جمله در آب سیاه انداختم
محو گشتم، گم شدم، هیچم نماند
سایه ماندم ذرهی پیچم نماند
قطره بودم، گم شدم در بحر راز
مینیابم این زمان آن قطره باز
گرچه گم گشتن نه کار هر کسیست
در فنا گم گشتم و چون من بسیست
کیست در عالم ز ماهی تا به ماه
کو نخواهد گشت گم این جایگاه
با تشکر - امیرعلی
به نام خدا
سلام . این اولین مطلبی است که بعد از مدتها می خواهم بنویسم ... حس غریبی دارم . هرچه بنویسم تکرار مکررات است . اما نه ... یک مطلبی به ذهنم می رسد که انگار تا بحال در باره اش صحبت نکرده ایم ... فرصت طلبی ! ... تشنه و سرگشته در جستوجوی عشقی هستیم تا قلب سوزانمان را سیراب کند مانند گمشده ای در کویر که هر آبی را می نوشد . آخر ما گمشده ایم ... مانند کسی که در حال سقوط به هر خار و خس سست بنیادی چنگ می زند به امید نجات .
آیا درست است که به اولین فرصت چنگ بزنیم بدون در نظر گرفتن عواقب آن ؟ از این مهمتر ... بدون در نظر گرفتن خواسته هایمان ؟ آیا این فرصت همانی است که می خواستیم ؟
فرض کنید فرمانده ی یک قلعه هستید ... دشمنی نیرومند شما را محاصره می کند ... حالا چه کار کنیم ؟ در پشت دیوارهای مستحکم قلعه مان بمانیم تا گرفتار قحطی شویم و از پای درآییم؟ از قلعه خارج شویم و بجنگیم و به مرگی سخت گرفتار شویم ؟ یا تسلیم شویم ؟ آیا تسلیم شدن نشان از ضعف دارد ؟ یا نشان از درایت ؟
کدام کار شایسته ی مقام انسانیت است ؟ با شرایط مدارا کنیم و از اولین موقعیت به دست آمده هرچند خلاف طبعمان باشد استفاده کنیم و بگوییم : جهنم ! کاچی بهتر از هیچی ... یا مقاومت کنیم و منتظر قسمت دلخواه خود باشیم ؟ آیا شجاعت انتظار کشیدن را داریم ؟
آیا باید از همه ی فرصتهای ریز و درشت استفاده کنیم تا به هدف نهایی برسیم ؟ اما آیا این کار ما را از اصل هدف دور و بی توجه نمی کند ؟
آیا باید قناعت یشه کنیم و فرصت کوچک به دست آمده را غنیمت بشماریم ؟ اگر به فرصتهای کوچک توجه نکنیم و آنها را از دست بدهیم ، مالیخولیایی و خیال پرداز می شویم و تا ابد به رویا پردازی مشغول خواهیم شد ؟
بهتر است خود را بشکنیم و به فرصتی کوچک راضی شویم یا صبر و استقامت پیشه کنیم تا به هدف والایی که داریم برسیم ؟
ترس از نرسیدن به هدف ما را خوار می کند ... تن به این خواری بدهیم و دمی خوش باشیم یا شجاعت پیشه کنیم ؟ آیا پاداشی درخور این شجاعت دریافت خواهیم کرد ؟ پاسخ این سوال "ایمان" است . ایمان به حقانیت راه حق . مسیح (ع) میفرماید: اگر به ادازه ی یک دانه ی خردل ایمان داشته باشید ، کوه به فرمان شما حرکت می کند !
فراق و وصل چه باشد رضاي دوست طلب که حيف باشد از او غير او تمنايي
(حضرت حافظ علیه الرحمه)
در خاتمه از شما عزیزان تقاضا می کنم مطلبی را که در باره ی بم نوشته ام در وبلاگ زیر بخوانید :
ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد علل زلزله ی بم را بیان کرده اند ... هرچند اخیراٌ از ایشان شنیدیم که بم با سرعت بازسازی شده است و اینک مستحکم ترین شهر ایران است اما ...
به نام خدا
سلام . عده ای از دوستان گفتند که مطالب وبلاگ تو اگر چه عبرتی در خود نهفته دارد ولی باعث کجروی می شود . بعد هم دیدم که وبلاگ را در برخی مناطق مسدود کرده اند انگار که یک وبلاگ داستانهای سکسی باشد ! این بود که با غم فراوان مطالب وبلاگ را حذف کردم . غمگین بودم ولی مطمئن ... زیرا می دانستم مطالبی که نوشته ام همیشه در ذهن و قلب دوستان باقی است .
یک عده از دوستان هم که تعدادشان زیاد بود نصیحت می کردند که : زبان سرخ سر سبز را بر باد می دهد و تو با این نوشته هایت آخر سر گیر خواهی افتاد !
بنده می دانم و می دانستم که نهایت بدبختی یک وبلاگ نویس مزخرفی مثل بنده مسدود شدن وبلاگش است و خطر بربادرفتگی سر سبز بنده را تهدید نمی کند ولی روحیه ی نوشتن را از دست دادم .
چندبار هم سعی کردم وبلاگ را حذف کنم ... کلمه ی رمز را که می نوشتم و حذف را میفشردم می نوشت کلمه ی رمز اشتباه است ! امروز که سیستم عامل رایانه ام را عوض کرده بودم با خودم گفتم یکبار دیگر سعی در حذف وبلاگ کنم شاید شد ... باز نشد لذا تفالی بر دیوان حافظ زدم این ابیات آمد :
هر آنکه جانب اهل وفا نگهدارد
خداش در همه حال از بلا نگهدارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاهدار سر رشته تا نگهدارد
حدیث دوست نگویم مگر بحضرت دوست
که آشنا سخن آشنا نگهدارد
سر و زر و دل و جانم فدای آن محبوب
که حق صحبت مهر و وفا نگهدارد
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته ات به دو دست دعا نگهدارد
نگه نداشت دل ما و جای رنجش نیست
ز دست بنده چه خیزد ، خدا نگهدارد
صبا در آن سر زلف ار دل مرا بینی
ز روی لطف بگو که جا نگهدارد
غبار راه گذارت کجاست تا حافظ
بیادگار نسیم صبا نگهدارد
مدتی بود یک وبلاگ دیگری مینوشتم شامل مطالب جسته و گریخته ... شاید می خواستم خودم را ارضا کنم ... بهرحال باز شروع به نوشتن این وبلاگ خواهم کرد اما با توجه به این مطلب که :
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای فرشته ات به دو دست دعا نگهدارد
با آرزوی توفیق - امیرعلی
به نام خدا
سلام .
آقا محمدخان با نفرت او را نظاره می کرد . خونهایی که ریخته بود ، چشمانی که با انگشت از حدقه بیرون آورده بود و نوامیسی که لکه دار کرده بود هیچکدام کینه و نفرت این خان ترک را سیراب نمیکرد .
دلاوریها و ایستادگیهای او و از همه مهمتر جوانی و زیبای او خان ترک را دیوانه می کرد . هرچند که کلمه ی دیوانگی به تنهایی قادر به بیان جنون افسار گسیخته آقا محمد خان نیست . جنونی بی حد و مرز که سعی در سیراب کردن کینه ی سیاه او داشت ... اما موفق نمی شد .
آقا محمد با چشمان سرد و بی روح خود او نگریست . با اینکه زخمی بود و ظاهری آشفته داشت اما هنوز مانند مرواریدی می درخشید و گرگ نفس خان ترک را درنده می کرد ... گرگی که سالها قبل کریم خان دندانهایش را کشیده و چنگالهایش را چیده بود .
خشم و نفرت قدیمی آقا محمد زمانی روزنه ای برای خروج یافت که جوان دلیر و زیبا از تعظیم و کرنش در برابر او خودداری کرد ... باید این جوان را خرد کرد ... باید شکنجه اش داد ...باید با خفت و خواری کشتش ... اما نه ! من آقا محمد خان قاجار رذل تر از آنم که دشمنم را به سادگی بکشم ... باید انتقام بلایی را که کریم خان زند بر سرم آورد از او بستانم ... از او که چشم و چراغ زندیان است ... باید اول غرورش را بشکنم ... :
لُطفعَلی خان زند واپسین فرمانروای زند بود که میان سالهای ۱۲۰۳ تا ۱۲۰۹ (هجری) بر سر پادشاهی با هماورد نیرومندش آقا محمدخان قاجار به نبرد پرداخت و سرانجام از او شکست خورد و با مرگ او پرونده دودمان زند نیز بسته شد.
وی پسر جعفر خان زند و نوه صادق خان زند برادر بنیادگذار فرمانروایی زندیان؛کریمخان زند وکیل الرعایا بود. وی دارای ویژگیهای برجسته بسیاری چون خوشسیمایی،دلاوری،نیرومندی و هوش سرشار بود. وی از ادب و شعر هم بیبهره نبود.شعر زیر را که در تاریخ ایران بسیار نامور میباشد وی درباره شکستهایش از اقامحمد خان سروده است:
یا رب ستدی جهانی از همچو منی
دادی به مخنثی،نه مردی نه زنی
از گردش روزگار معلومم شد
پیش تو چه دفزنی چه شمشیرزنی
نبرد لطفعلی خان زند با آقا محمد خان برای حفظ ایران از تاراج ترکان
هنگامی که جعفرخان پدرش در شیراز ترور شد وی در بوشهر سرگرم سر و سامان دادن به وضعیت آن سامان بود که خبر مرگ پدر را شنید. وی که در این هنگان تنها هژده یا نوزده سال داشت با سیصد تن سپاهی دشتستانی خود را به شیراز رساند و بر کودتاگران پیروز شد و کنترل اوضاع را به دست گرفت. در این هنگام با آقامحمدخان قاجار رو به رو شد که بر بخشهای شمالی و مرکزی کشور چیره شده بود، با وی به نبرد پرداخت و در آغاز به کامیابیهایی هم رسید ولی هنگامی که در یکی از لشگرکشیها با سپاهش از شیراز بیرون رفته بود با خیانت حاجابراهیمخان کلانتر روبه رو شد.وی دروازههای شیراز را بست و شاه جوان را به شهر راه نداد.
آوارگی،به دست آوردن کرمان، و دستگیری
سپاهیان نخست به دشتستان و سپس به بندر ریگ رفت.امیرعلی خان حیات داوودی فرمانروای ریگ وی را به گرمی پذیرفت و در اندازه توان نیروهایی بدو داد.او شکستهایی به سپاهیان قاجار وارد ساخت و سرانجام در دشت زرقان میان تخت جمشید و شیراز اردو زد.شهریار زند بعلت نیرو های کم دست به جنگ پارتیزانی زد.در این هنگام خود آقامحمدخان با سپاهی چهل هزار نفری به سوی فارس رهسپار شد. لطفعلی خان با سه هزار تن در جایی به نام شهرک میان راه شیراز-اصفهان و در ۱۴ فرسنگی شیراز به پیشباز سپاه قاجار رفت ولی چون شمار سپاهیان دوسوی نبرد با هم برابر نبود لطفعلی خان رو به شبیخونهای پیدرپی آورد و اینگونه ماهها سپاه قاجار را کلافه نمود.به ناچار با صد تن از یارانش از راه بیابان به طبس رفت،در میان راه چند تن از یارانش از زور تشنگی جان دادند، فرمانروای آن سامان دویست تن سرباز زیر فرمان او گذارد.وی با این شمار از سپاهیان که داشت پس از چندی ابرقو را گرفت.در آنجا به گسترش سپاهش پرداخت تا آنکه نیروهایش را به ۱۵۰۰ تن رساند،پس دارابجرد و نیریز را نیز به دست آورد و سپاهیانی را که قاجارها از شیراز برای جنگ با او فرستاده بودند را نیز شکست داد.در این هنگام بزرگان نرماشیر بدو پیوستند و او سرانجام توانست بر شهر کرمان چیره گردد. کرمانیان او را پذیرفتند و از او پشتیبانی کردند.او در کرمان به نام خود سکه زد و آن شهر را مرکز پادشاهی کوچکش قرار داد.آقامحمد خان با لشکرش کرمان را محاصره کرد،محاصره چهار ماه دنباله داشت و در شهر قحطی آمد. سرانجام لشکر قاجار به درون شهر ریخت. خان زند از میان سپاه قاجار گذشت و توانست به یاری اسبش غران خود را تندرست از میدان برهاند و به سوی ارگ بم رفت و بیست و چهار ساعت پس از آن به بم رسید. از بم به سوی طبس رفت. فرمانروای طبس امیرحسن خان به پیشبازش رفت و او را نکو داشت ولی بدو پیشنهاد کرد که به تیمورشاه درانی فرمانروای قندهار پناهنده شود. در همین زمان بزرگان نرماشیر برایش پیامی فرستادند که در جنگ با قاجارها از او پشتیبانی خواهند نمود. شاه زند به بم رفت و حاکم بم نیز وی را به نیکی پذیرفت ولی ازآنجا که میپنداشت برادرش که از لشکریان زند بود به دست سپاه قاجار افتاده است به مهمان خویش خیانت کرد و وی را به قاجارها سپرد. از دیگرسو خان قاجار پاداشی را برای تحویل دادن مرده یا زنده او تعیین کرد که فرمانروای بم با تحویل او به قاجارها آن را به دست آورد. البته لطفعلی خان به آسانی دستگیر نشد و تنها زمانی تسلیم شد که اسب نامدارش غران از پای درآمد.
لطفعلی خان در برابر خان قاجار
وی را در حالیکه در نبرد با دشمنان زخمهای سختی را بر بازو و پیشانی برداشته بود به کرمان نزد خان قاجار بردند. او که خون بسیاری را از دست داده بود با همان حال نزار در برابر آقامحمد خان ایستاد و بدو سلام ندادو بدو تعظیم نکرد.آقامحمد خان نیز دستور داد که اصطبلبانانش وی را مورد تجاوز جنسی قرار دهند. فردای آن روز وی را باز به پیش خان قاجار آوردند در حالیکه دیگر هوشی در تن نداشت و آب هم بدو نداده بودند و وی را بر روی زمین میکشیدند.به گزارش تاریخنویسان خان قاجار با نیشخند بدو گفت که: "هان لطفعلی خان! هنوز هم غرور داری؟" واپسین شاه زند که دیگر توان سخن گفتند نداشت تنها سرش را بالا برد و با پلنگ دیدگان بدو نگریستو گفت:" من از تو نمی ترسم ای اخته فرومایه".این ایستادگی خان قاجار را به خشم آورد و دستور نابینا کردن او را داد.برخی نیز نوشتهاند که او با دستهای خود چشمهای وی را از کاسه بیرون کشید که دور از واقعیت می باشد.
مرگ
لطفعلی خان را آقامحمد خان به تهران برد و پس از چندی دستور کشتنش را داد.مرگ وی را به روش خفه کردن نوشتهاند.پیکرش را در امامزاده زید در بازار قدیمی تهران به خاک سپردند.
![]()
رفتار آقامحمدخان با بازماندگان واپسین شاه زند
هنگامی که لطفعلی خان از فارس دور شد آقامحمد خان در ذیحجه۱۲۰۸ در شیراز بر تخت پادشاهی زندیان نشست و نخستین دستوری که داد ویران کردن برج و باروی شیراز بود که یادگار کریم خان بود.فتحعلیخان صبا شاعر دوره زندیان و قاجار در اندوه ویران کردن این باروی شکوهمند چنین سرود:
گردون به زمانه خاک غم ریخت،دریغ
با شهد طرب زهر غم آمیخت، دریغ
از کینهٔ دور فلک جورسرشت
شیرازهٔ شیراز ز هم ریخت،دریغ
دستور دیگرش بیرون کشیدن استخوانهای کریم خان زند،بنیادگذار پادشاهی زندیان از آرامگاهش بود،وی استخوانهای نخستین زند را به تهران برد و دستور داد که در زیر پلههای کاخش جایی که همیشه از آن گذر میکرد خاک کنند تا همیشه بر آن پای نهد.این استخوانها تا پادشاهی رضاشاه پهلوی در همانجا ماند تا در زمان پادشاهی او استخوانها را با احترام بسیار از خاک بیرون آوردند و در جایی دیگر به خاک سپردند.
سپس دستور بازداشت و زورگیری داراییهای زندیان و وابستگان آنها را داد و آنگاه شاهزادگان و شاهدختان زندی را با خواری بسیار یکجا گرد آورده و به سوی استرآباد کوچاند.چنین مینماید که سرنوشت شومی بر آنها رفته است،از سرنوشت شاهدخت همسر لطفعلی خان زتدو پسران شهریار زند فتحالله خان و خسرومیرزا به دلیل سانسور دستگاه قاجار آگاهی درستی نداریم.
آقامحمد خان همچنین مردم کرمان را نیز به گناه یاری دادن به لطفعلی خان جزای سختی داد،به فرمان او تمامی مردان کور و به نوامیس تجاوز و اوال غارت گردید.
لطفعلی خان در فرهنگ توده
از آنجا که وی دارای ویژگیهای همهپسندی چون زیبایی،دلاوری،تسلیم ناپذیری و ایستادگی بیش از اندازه داشت و با دغاکاریها و بداقبالی و ناکامی و سرانجام شکنجه ددمنشانه و مرگ رودر رو شده بود در نزد مردم به شخصیتی افسانهای همچون چهرههای شاهنامهای تبدیل شده است.برای او تصنیفهایی سروده شده است که در دل مردم زنده مانده و جهانگردان نیز حتی از آنها یاد کردهاند.بخشی از یکی از این تصنیفها را که در میان کرمانیان ساخته شده و مردم سالها آن را میخواندند در زیر میآید:
هر دم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
لطفعلی خانَم کی میاد؟
روح و روانم کی میاد؟
امروزه نام لطفعلی خان در برخی شهرها بر خیابانهایی نهاده شده است،به ویژه در شیراز خیابانی به نام او نامگذاری شده است.
غران
غران نام اسب نامدار لطفعلی خان بود(بعلت رنگ سیاه اسب). نژاداین اسب نامشخص است که بارها جان ارباب خود را در نبردهای گوناگون رهانیده بود. این اسب تند و تیز سیاه رنگ بود و بر پیشانیش لکهای سپید به مانند یک ستاره داشت. گریز لطفعلی خان از میان سپاه قاجارها در رویداد تاختن بر کرمان تنها با یاری غران شدنی گردید و چنانکه پیشتر گفته شد او فاصله میان کرمان تا بم را در بیست و چهار ساعت پیمود. سرانجام هنگامی که در بم لطفعلی خان بر اسبش نشست تا از مهلکه بگریزد دشمنان پاهای پشت این اسب را بریدند،حیوان به زانو میافتد ولی سوارش که از سرنوشتش آگاه نبود او را هی کرد،اسب روی پای بریدهاش میایستد ولی از درد تاب نمیآورد و به زمین میافتد.دیدن صحنه قطع شدن پاهای غران شاه جوان را متاثر کرد.
لطفعلی خان و میرزا مهدی لشکرنویس
آن مرد میرزا مهدی لشگر نویس نام داشت.وی پیش از لطفعلی خان در دستگاه پدرش جعفرخان کار میکرد که به دلیل جرمی جعفرخان دستور بریدن گوشهای او را داده بود. وی نیز هنگامی که جعفر خان ترور شد گوشهای سر بیجان ارباب پیشین خویش را برید. پس از پیروزی آغازین لطفعلی خان بر کشندگان پدر میرزا مهدی بریدن گوش را انکار کرد و حاج ابراهیم نیز برای بخشش او پادرمیانی کرد،لطفعلی خان نیز وی را بخشید و حتا برای وی پیشهای و خلعتی هم در نظر گرفت.ولی در روزی که قرار بود خلعت را به او بدهد به آتشبیاری مادرش میرزا مهدی را زندهزنده در آتش انداخت و زیر قول خود زد و حاجی را نیز از خود رنجاند.
حاج ابراهیم کلانتر
بزرگترین لغزش لطفعلی خان اعتمادش به حاجی ابراهیم بود چه که همانگونه که دیدیم این مرد به شاه جوان خیانت کرد و دروازه شیراز را به روی او بست و خانواده و زن و بچه و داراییهای وی را دودستی به خان قاجار سپرد.حاج ابراهیم دارای نفوذ بسیار بود و خویشانش در جاهای گوناگون ایران از تهران تا اصفهان بر سر کارهای مهم بودند.وی از آغاز کار به نامهنگاری با قاجارها پرداخته بود و داستان میرزامهدی نیز وی را رنجاند و یکسره به دشمن زندیان پیوست.
لشکرکشی به کرمان
آقامحمد خان برای آرام کردن آذربایجان به آن نقطه رفت،لطفعلی خان به سوی کرمان لشکر کشید،این لشکرکشی نافرجام به فرسوده شدن سپاهش انجامید و در تازشهای آینده قاجارها برایش گران تمام شد.
تصویر آقا محمد خان خونخوار بنیانگذار سلسله ملعون قاجار که باعث تباهی ایران شدند :

به نام خدا
خانه ريحانه تعطيل شد
تنها مرکز نگه داری از دختران خيابانی تهران تعطيل شد. چند ماه پس از اينکه محمد علی زم، از حوزه هنری به سازمان فرهنگی اجتماعی شهرداری تهران آمد، توانست پست معاونت اجتماعی شهرداری را هم از مهدی ارگانی بگيرد.در زمان ارگانی چندين نهاد حمايتی با کمک بهزيستی و ارگانهای ديگر برای بچه های خيابانی و دختران و پسران فراری درست شده بود اما زم، با اين استدلال که رسيدگی به آسيبهای اجتماعی در حوزه وظايف شهرداری نيست و نگه داری بچه های ياد شده هزينه زيادی طلب می کند، يکی پس از ديگری، اقدام به بستن مراکز نگه داری بچه های خيابانی کرد. پس از انتشار خبر تعطيلی خانه سبز که مخصوص پسران بود، اخيرا خانه ريحانه که در آن عمدتا از دختران فراری نگه داری می شد، بسته شده است. شنيده شده مسئولان شهرداری در توجيه عمل خود گفته اند نگه داری از هر دختر، ماهانه 400 هزار تومان هزينه داشته است.
شيوه عملکرد مراکز ياد شده به اين ترتيب بود که دختران پس از ورود به آنجا، ابتدا در قرنطينه نگه داری می شدند. پس از آن دختران شهرستانی به شهرستان خود برگردانده شده و آن دسته از دختران که خانواده داشتند نيز به خانه باز گردانده می شدند.
همچنين خبرگزاری بی بی سی در گزارشی راجع به اين موضوع آورده است:
مرکز ساماندهی شهرداری تهران شامل شش محل نگهداری پسران و دخترانی بود که در خيابان های شهر از طرق مختلف کسب درآمد می کردند و معمولا شب ها را نيز در خيابان ها و پارک ها به سر می بردند.
دو مرکز موسوم به خانه سبز و خانه ريحانه از جمله مشهور ترين مراکز نگهداری "بچه های خيابان" وابسته به شهرداری تهران بود که اينک تعطيل شده است.
شهرداری تهران می گويد که تشکيل مراکزی از اين قبيل در حيطه مسووليت های شهرداری نيست و در واقع، در ايران، تنها شهرداری تهران بوده که به ايجاد چنين مراکزی مبادرت کرده بود.
بر اساس شرح وظايف، مراقبت از کودکان خيابانی و ساماندهی آنان از مسووليت های سازمان بهزيستی تلقی می شود که در سال های اخير، با کمک صندوق کودکان سازمان ملل متحد (يونيسف) و وزارت کشور و بودجه ای که برای اين منظور پيش بينی شده، در اين زمينه اقداماتی کرده است
مدير کل آسيبهای اجتماعی بهزيستی تهران نيز در مصاحبه با بی بی سی اعلام کرده است: بيش از 20 مرکز کودکان خيابای زير نظر بهزيستی در تهران فعال است و سعی داريم با گسترش مراکز بهزيستی خلا به وجود آمده به دليل تعطيلی مراکز شهرداری از بين برود.
وی همچنين خبر داد: در سال گذشته بهزيستی 6500 کودک را سامان داد و 8000 کودک را شهرداری نگه داری کرد.
به نقل از سایت زنان ایران
در هرساعت 15 کودک از خانه فرار می کنند: بحران بچه های خیابانی درایران، از دید یک فعال اجتماعی
جمعه 30 مرداد 1383 � 20 اوت 2004
طبق آمار در هر ساعت حدود 15 کودک به بچه هاي خياباني در ايران اضافه مي شود. اين گفته خانم سوسن بهار، کارشناس مسائل اجتماعي و دبير جمعيت الغاي کار کودکان در ايران است. جمعيت الغاي کار کودکان در ايران چهار سال است که بنيان گرفته و هدف اصلي خود را در ارائه فعاليت ها و خدمات به نفع کودکان خياباني در ايران خلاصه کرده. سوسن بهار در مصاحبه با رادیوفردا می گوید اين جمعيت در تمامي کنگره و همايشهاي بين المللي که در خارج برپا مي شوند شرکت مي کند. خانم سوسن بهار درباره کودکان خياباني به راديو فردا مي گويد: دختران زيادي حتي به دليل سوء استفاده جنسي در خانواده ها به خيابانها فرار مي کنند و به اين بچه ها اکثرشان در 24 ساعت اولي که در خيابان هستند تجاوز مي شود. حدود دو ماه پيش در دبي 54 کودک ايراني را در يک بازاري مثل بازار برده فروشان به تاجران سکس فروختند.
اميرمصدق کاتوزيان (راديو فردا): طبق آمار در هر ساعت حدود 15 بچه به کودکان خياباني در ايران اضافه مي شود. اين گفته خانم خانم سوسن بهار، کارشناس مسائل اجتماعي و دبير جمعيت الغاي کار کودکان در ايران است که اين روزها براي انجام يک رشته سخنراني به زبان انگليسي در آلمان به سر مي برد. او در مصاحبه با راديو فردا مي گويد: اگرچه آمار دقيق و روشني از کودکان خياباني در ايران در دست نيست، ولي به گفته روزنامه ها تعداد اين بچه هاي سرگردان در ايران بيش از يک ميليون تن است.
شهرام ميريان (راديو فردا): جمعيت الغای کار کودکان در ايران چهار سال است که بنيان گرفته و هدف اصلي خود را در ارائه فعاليتها و خدمات به نفع کودکان خياباني در ايران خلاصه کرده. اين جمعيت در تمامي کنگره و همايشهاي بين المللي که در خارج برپا مي شوند شرکت مي کند. کنگره جهاني کودکان کارگر در شهر فلورانس ايتاليا آخرين گردهمايي بود که جمعيت الغای کار کودکان در ايران حدود سه ماه پيش در آن حضور داشت. دبير اين جمعيت خانم سوسن بهار است که وي اين روزها براي انجام يک سلسله سخنراني به زبان انگليسي پيرامون مسائل اجتماعي ايران به ويژه کودکان خياباني در آلمان به سر مي برد. بچه هاي خياباني در ايران چه کساني هستند، اولين پرسش راديو فردا از خانم سوسن بهار است.
سوسن بهار: اگر به مطبوعات داخل کشور ايران هم که از سال حدود 99 ، 2000 شروع شد دقت کنيم، اکثرا تصويري که از کودکان خياباني داده مي شود، به کودکان بي سرپرست مشهورند، در صورتي که بنابر آمار يونيسف ايران در سال 2002 کودکان خياباني در ايران 85 درصد، بچه هايي هستند که در خانواده ها و با والدين زندگي مي کنند و به دليل فقر مادي و نياز به کار کودک به خيابانها کشيده مي شوند براي انواع و اقسام مشاغل. به اين دليل کودکان خياباني درواقع هم کودکان کار هستند که کار خياباني هم يکي از انواع کار پرمخاطره کودکان توسط سازمان جهاني کار به رسميت شناخته شده و ممنوع است اين کار. دختران زيادي حتي به دليل سوء استفاده جنسي در خانواده ها به خيابانها فرار مي کنند و به اين بچه ها اکثرشان در 24 ساعت اولي که در خيابان هستند تجاوز مي شود. حدود دو ماه پيش در دبي 54 کودک ايراني را در يک بازاري مثل بازار برده فروشان به تاجران سکس فروختند. اوراق کردن بدن کودکان خياباني که دزديده مي شوند توسط باندهاي مختلف فروش قاچاق مواد مخدر و تجارت سکس. برخي به ترکيه و کشورهاي مجاور مي آيند براي اين که اعضاي بدنشان را در بازهاي بين المللي به فروش برسانند. تمام اين بندها را ما در قطعنامه درخواستي مان به سازمان جهاني کار و کميته حقوق کودکان نوشتيم و خواهان اقدام فوري جهت وضعيت بسيار وحشتناک کودکان خياباني در ايران شديم. موضوعي را که امروز باز در مطبوعاتي ايران به آن برخورد مي کنيم و سعي مي کنند نشان بدهند، اکثر کودکان خياباني را دختران فراري از خانه مي خواهند معرفي کنند. يونيسف جهاني در سال 2001 اعلام کرد نرخ فحشا در کشور اسلامي ايران 630 درصد بالا رفته.
ش . م : از خانم سوسن بهار، دبير جمعيت الغای کار کودکان در ايران مي پرسم شمار کودکان بي سرپرست و يا بچه هاي خياباني در ايران به چه ميزان است.
سوسن بهار: از سال 96 روزنامه نشاط يا توس اعلام کرد که آمار کودکان خياباني در تهران به 20 هزار نفر رسيد. سال 2001 اين آمار به يک ميليون و 20 هزار نفر تخمين زده شد. آن چيزي که همه دارند اعلام مي کنند از يونيسف گرفته تا سازمان ها و نهادهاي مختلف اين است که هر يک ساعت، 15 بچه به کودکان خياباني در ايران اضافه مي شود. تعداد بسيار زيادي از اين کودکان خياباني در ايران بچه هاي خانواده هاي کم درآمد، کارگران بيکار شده، کارگراني که دستمزدشان پرداخت نشده و به دنبال دستمزدهاي معوقه شان هستند که مجبور به کار در خيابان هستند از کله فروشي تا باطري و آدامس و شيشه پاک کردن و ماشين شويي و کارهاي مختلف اين بچه ها مرتب مشغول هستند.
به نام خدا
سلام .
این اواخر یک مشاهداتی داشتم و از دوستان مطالبی شنیدم که به بنده درس داد . فهمیدم که زندگی فقط نفس کشیدن ، فقط خوردن و فقط لذت بردن نیست . زندگی مفهومی فراتر دارد و آن مفهوم "مبارزه کردن" است . مبارزه برای بهتر بودن ... مبارزه برای زیباتر بودن .
با تشکر - امیرعلی